طاها طاها ، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 54 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
بابا فرامرزبابا فرامرز، تا این لحظه: 63 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
وبلاگوبلاگ، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

طاها پسر خوب مامان

« اهمیت دوستی و دشمنی برای خدا »

« اهمیت دوستی و دشمنی برای خدا » عيسى بن مريم عليه السلام: لَو أَنَّ ابنَ آدَمَ عَمِلَ بِأَعمَالِ البِرِّ كُلِّهَا، وَحُبٌّ فِي اللَّهِ لَيسَ، وَبُغضٌ فِي اللَّهِ لَيسَ، ما أَغنى‏ ذلِكَ عَنهُ شَيئاً؛ اگر آدميزاد همه كارهاى خوب را انجام دهد، اما مِهرورزى و كين‏ورزى براى خدا نداشته باشد، آن كارها برايش هيچ سودى ندارد. تاريخ دمشق: ج ۴۷ ص ۴۴۵ / حکمت‌نامه عيسي بن مريم عليهما السلام، ص 98     ...
6 دی 1393

آموزش ساخت خمیر بازی برای کوچولوهاتون…

    نظرتون در مورد ساختن یه خمیر بازی سالم و ارزون برای بچه ها چیه؟     2 فنجون آب و یک قاشق غذاخوری روغن رو بذارین روی حرارت تا به حد جوشیدن برسه و بعد از روی اجاق برش دارین. 2 فنجون آرد و یک فنجون نمک رو مخلوط کنین به اضافه یک قاشق غذاخوری کرم تارتار  و توی آب در مرز جوشیدن بریزین. با کمک قاشق و بعد از کمی خنک شدن با دست خمیر رو نرم کنین. هر تکه از خمیر رو به یه رنگ در بیارین. کمی اکلیل رنگ خمیر رو زیباتر می کنه. رنگای خوراکی بی ضرر ترین گزینه برای رنگ کردن خمیرا هستن بخصوص اگه کوچولوها خیلی کوچولو هستن! اما با گواش و رنگ روغن...
6 دی 1393

بیسکویت سوخته!

زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود.   آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است! در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که...
5 دی 1393

ما گنجشک ها...

گنجشک با خدا قهر بود …  روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم  که دردهایش را در خود نگاه می دارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،   گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود :   با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت :   لانه کوچکی داشتم، آرامگاه ...
5 دی 1393