طاها طاها ، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 48 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
بابا فرامرزبابا فرامرز، تا این لحظه: 58 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
وبلاگوبلاگ، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

طاها پسر خوب مامان

جنگل جهنمی فصل اول

کتاب رمان جنگل جهنمی نوشته مارکوس سجویک و مترجم  شهره نور صالحی  شش جلد است را شروع به خواندن کردیم و من دوست دارم که شما هم بخوانید   هر فصل انرا برای دانلود می گذارم . فعلا فصل اول را به اشتراک گذاشتم منتظر باشید . نظر خودتان را هم بگویید ممنونم   فصل اول جنگل جهنمی  ...
6 شهريور 1398

خواندن چند داستان قدیمی 2

امروز باز برایتان ادامه کتاب ها را می گذارم امیدوارم که خوششتان بیاید .  لطفا نظر یادتان نره . هدی و جشن کریسمس    هدی در مزرعه      ...
6 شهريور 1398

خواندن چند داستان قدیمی 1

  من برای شما چند داستان می گذارم از دوران قدیم خودم جالب هست اگه دانلود کنید .  هدی و پدر بزرگ هدی و کلارا هدی در شهر   ...
4 شهريور 1398

The Story of Sedna

. Many have told the story of Sedna, once a beautiful Inuit woman, and now the goddess of the sea. Sedna lived with her father in an Inuit village. They were quite happy, but during cold winter months, the quest for food was impossible. Her home was small, but comfortable; she had soft pillows and blankets made from hide, boiled water to drink, and a father to keep her company. Sedna’s father however, treasured his daughter so much that because of his constant praise, she became vain and self-centered. Most winter days, instead of helping her father hunt and fish, she would sit by the ice, mesmerized by her own reflection. ...
7 مهر 1395

شاهین و شاخه بریده

  شاهین و شاخه بریده   پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند...
2 دی 1393

شعراز بهار

از بهار با نسیمی می روم پای كوهی قد بلند سبزه های پای كوه بوی آهو می دهند می روم تا غصه را لای مه پنهان كنم چشمه ی خورشید را در دلم مهمان كنم می نشینم روی خاك با محبت می شوم با علف های غریب گرم صحبت می شوم پونه ها صف بسته اند زیر پای آبشار كبك ها آماده اند تا بخوانند از بهار توی گوشم آبشار شاد شر شر می كند چشم هایم را بهار از خدا پر می كند ...
2 دی 1393

من دیگه خجالت نمی کشم...

    احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت.  احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه. یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنن. مامان احسان...
17 آذر 1392