طاها طاها ، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 48 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
بابا فرامرزبابا فرامرز، تا این لحظه: 58 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
وبلاگوبلاگ، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

طاها پسر خوب مامان

جنگل جهنمی فصل اول

کتاب رمان جنگل جهنمی نوشته مارکوس سجویک و مترجم  شهره نور صالحی  شش جلد است را شروع به خواندن کردیم و من دوست دارم که شما هم بخوانید   هر فصل انرا برای دانلود می گذارم . فعلا فصل اول را به اشتراک گذاشتم منتظر باشید . نظر خودتان را هم بگویید ممنونم   فصل اول جنگل جهنمی  ...
6 شهريور 1398

خواندن چند داستان قدیمی 2

امروز باز برایتان ادامه کتاب ها را می گذارم امیدوارم که خوششتان بیاید .  لطفا نظر یادتان نره . هدی و جشن کریسمس    هدی در مزرعه      ...
6 شهريور 1398

خواندن چند داستان قدیمی 1

  من برای شما چند داستان می گذارم از دوران قدیم خودم جالب هست اگه دانلود کنید .  هدی و پدر بزرگ هدی و کلارا هدی در شهر   ...
4 شهريور 1398

تابلو کهنه

روزی روزگاری خانه ای بود بسیار بزرگ با خدمه و پرستار و آشپز و.... این خانه رو به رودخانه ای که به دریاچه ای متصل می شده وسواحل آن پر از نیزار های زیبا و مکان زندگی پرندگان رنگارنگ با آواز های صبحگاهی بسیار دل انگیز بود.    زیبایی منظریه ای که از پنجره این خانه هنگام طلوع خورشید دیده می شد قابل وصف نبود و زیبایی آن را دو چندان می کرد.   صاحب این خانه شخصی بسیار مشهور بود  . روزی همه افراد خانه مشغول انجام وظیفه بودند که یکی از کارکنان متوجه می شود که چهار نفر در ملک شخصی ارباب  وارد شده اند . آنها مسافرانی بودند که راه خودشان را گم کرده بودند. کارکنان این خانه همگی به طرف این مساف...
16 آذر 1392

موش دانا

کی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود   یه جنگلی بود که درختان آن روز به روز افسرده  می شد آب چشمه هایش کمتر و کمتر می شد . در این جنگل موشی بود که خیلی جاها سفرکرده بود و چون خیلی باهوش بود هر چه را می دید سعی می کرد آن را به تجربیات خود اضافه کند و آن را یاد بگیرد . به همین دلیل دایره اطلاعات او از همه حیوانات آن جنگل بیشتر بود . این موش بین حیوانات به موش دانا ملقب شده بود و همه آنرا موش دانا صدا می زدند . موش دانا به دوستان خود گفت بهتر است بفکر ترک این جنگل باشیم و به جنگل دیگری برویم . دوستان او چون می دانستند موش دانا حرف بی ربطی نمی زند . حرف او را قبول کردند و به دستور موش خود را آماده ترک آن جنگل کردند . آن...
16 آذر 1392
1